محمد معصوم البكري ( نامى )

42

تاريخ سند ( تاريخ معصومى ) ( فارسى )

غمگين مىبود ، تا در شهور سنه خمس و ثمانين و ستمايه بعالم آخرة منزل ( f . 28 a ) گزيد . ذكر سلطان جلال الدين خلجى سلطان جلال الدين بن فيروز خلج در سلك ملازمان سلطان غياث الدين بلبن انتظام داشت . در تواريخ « 1 » آورده‌اند كه طايفهء خلج از نسل خالج خان « 2 » داماد چنگيز خان‌اند . و او در شجاعت و مردانگى بى نظير بود ، و در فراست و تدبير قرين نداشت . دفعه دفعه ترقيات يافته آخر بر تخت پادشاهى بنشست ، و در سنه ثمان و ثمانين و ستمايه در دهلى خطبه بنام او خواندند ، و امراء و اعيان و اكابر بعضى بطوع و رغبت و برخى به اجبار و اكراه به بيعت سلطان در آمدند . و در سنه ثلاث و تسعين و ستمايه سلطان جلال الدين عازم لاهور گشته ، خطهء ملتان و اوچه را به اركلى خان پسر ميانگئ خود مفوض داشت ، و نصرت خان را بحكومت سند تعين فرمود و مال و جهات « 3 » سند را نيز در مواجب « 4 » اركلى خان عنايت نمود . و اركلى خان مردى بغايت خوش خوى و رزم جوى بود . و در مدت حكومت خود دو مرتبه بولايت سند رسيده تأديب و تنبيه مفسدان كرد و حدود سند را بواجبى ضبط نمود . و در سنه خمس و تسعين و ستمايه سلطان جلال الدين از دست داماد ( f . 28 b ) و برادر زادهء خود سلطان علاء الدين شربت شهادت چشيد . ذكر سلطان علاءالدين در اواخر سنهء خمس و تسعين و ستمايه بدار السلطنة دهلى بر سرير سلطنت تصاعد نموده خطبه بنام خود خواند . و آنقدر زر « 5 » و جواهر

--> ( 1 ) م : تاريخ ( 2 ) م : خالجان ( 3 ) ح د ف م : همه « مالوجهات » مىنويسند ( 4 ) ح : موجبات ( 5 ) م : در